تبليغاتX
تو چشم من نگاه کن که اخرین نگاه وبلاگ

































تو چشم من نگاه کن که اخرین نگاه

روز گاري قحطي آب و نان بود و امروز قحطي عشق و خدا

 

گفتم: خسته‌ام 

 

گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
     .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::. 

 

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره

 

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
     .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::. 

 

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم

 

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
     .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::. 

 

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!

 

گفتی: فاذکرونی اذکرکم
     .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::. 

 

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

 

گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
     .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::. 

 

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟

 

گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
     .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::. 

 

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!

 

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
     .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::. 

 

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟

 

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم 

.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::. 

 

گفتم: دلم گرفته

 

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
     .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::. 

 

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله

 

گفتی: ان الله یحب المتوکلین
     .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::. 

 

گفتم: خیلی چاکریم!

 

ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که: 

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره 
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::. 

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم

 

گفتی: فانی قریب 
     .:: من که نزدیکم (بقره/
۱۸۶) ::. 

 

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم

 

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/
۲۰۵) ::. 

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

 

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
     ..:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/
۲۲) ::. 

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی

 

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه 
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/
۹۰) ::. 

 

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

 

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده 
     .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/
۱۰۴) ::. 

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم

 

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/
۲-۳) ::. 

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

 

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا 

.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::. 

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

 

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم!  ...  توبه می‌کنم

 

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/
۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

 

گفتی: الیس الله بکاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/
۳۶) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟  

 

گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما


.:: 
ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 17:7 توسط فرزانه| |

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم


نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد ، نروم باز به جایی


پشت دیوار نشینم ، چو گدا بر سر راهی

کس به غیر از تو ندارم ، چه بخواهی چه نخواهی


باز کن در ، که جز این خانه مرا نیست پناهی

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 3:37 توسط فرزانه| |

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»!

لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟»

 پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»

 گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

 پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز!!!

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 3:3 توسط فرزانه| |

من خدایی دارم که در این نزدیکیست

نه در آن بالاها...

مهربان,خوب, قشنگ


چهره اش نورانیست

گاهگاهی سخنی می گویدبا دل کوچک من

ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد

او مرا می خواند, او مرا می خواند

یاد او ذکر من است در غم و شادی

چون به غم می نگرم ان زمان رقص کنان می خندم

که خدا یار من است

که خدا در همه جا یاد من است

او خداییست که همواره مرا می خواهد...

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 2:53 توسط فرزانه| |

 

چه دلپذير است


اين كه گناهانمان پيدا نيستند

 
وگرنه مجبور بوديم


هر روز
خودمان را پاك بشوييم


شايد هم مي بايست زير باران زندگي مي كرديم

.
و
باز چه دلپذير و نيكوست

 
اين كه دروغ هايمان

 
شكل مان را دگرگون نمي كنند

 
چون در اين صورت

 
حتي يك لحظه همديگر را به ياد نمي آورديم

.
خداي
رحيم
!


تو را به خاطر اين همه مهربانيت سپاس
..

" فدريكو گارسيا لوكا

 

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 2:36 توسط فرزانه| |

بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گزشتم

 

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

 

شدم ان عاشق ديوانه كه بودم

 

در نهانخانه جام گل ياد تو درخشيد

 

باغ صد خاطره خنديد

 

عطر صد گل پيچيد

 

يادم امد كه شبي با هم از ان كوچه گذشتيم

 

پر گشوديم و در ان خلوت دل خواسته گشتيم

 

ساعتي بر لب ان جوي نشستيم

 

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

 

من همه محو تماشاي نگاهت

 

اسمان صا ف و شب ارام

 

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ماه فروريخته در اب

 

شاخته دست براورده به مهتاب

 

شب و صحراو و گل و سنگ

 

همه دل داده به اواز شباهنگ

 

يادم ايد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

 

لحظه اي چند بر اين اب نظر كن

 

اب اينه عشق گذران است

 

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

 

باش فردا كه دلت با دگران است

 

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

 

با تو گفتم حذر از عشق؟ندانم

 

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم

 

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

 

چون كبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدي من رميدم نه گسستم

 

بازگفتم نه تو صيادي و من اهوي دشتم

 

تا به دام تو درافتادم همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم

 

سفر از پيش تو نتوانم نتوانم

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

 

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

 

اشك در چشم تو لرزيد

 

ماه بر عشق تو خنديد

 

يادم ايد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

 

پاي در دامن اندوه كشيدم

 

نگسستم نرميدم

 

رفت در ظلمت غم ان شب و شبهاي دگر هم

 

نگرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم

 

بي تو اما به چه حالي من از اون كوچه گذشتم

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 12:42 توسط فرزانه| |

 

         

   

 تا زماني که مي توانيد سخن بگوييد ،

 بگذاريد کلامتان مهر آميز باشد!

تا زماني که ذهنتان کار مي کند ،

انديشه ها پاک و تابناک داشته باشيد 

 پيش از آن که دست هايتان

 از حرکت باز بماند

 هر اندازه که مي توانيد ببخشيد!!

 و از همه مهم تر بياييد سراي خود را

 تا زماني که چراغ آن هنوز مي سوزد،

 آماده و بسامان کنيد!

  سلام مرا بپذيريد خوش آمديد

 

  

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 6:52 توسط فرزانه| |

 

 

آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن

منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر می کشم

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه

نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار

به پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار

مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن رو روح و جسم و تن من

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:47 توسط فرزانه| |

مهرورزان زمانهای کهن هرگز از خویش نگفتند سخن

 

که در آنجا که تویی برنیاید دگر آواز از من

 

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

 

هر چه میل دل دوست بپذیریم به جان

 

هر چه جز میل دل او بسپاریم به باد

 

آه! باز این دل سرگشته ی من

 

                                           یاد آن قصه ی شیرین افتاد.

 

بیستون بود و تمنای دو دوست

 

آزمون بود و تماشای دو عشق

 

در زمانی که چو کبک خنده میزد شیرین

 

                                                     تیشه میزد فرهاد.

 

نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

 

نه توان کرد ز زیبایی شیرین فریاد

 

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

 

                                                عسق در کار کسی ریختن است.

 

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

 

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

 

                                              خواه با کوه در آویختن است

 

رمز این قصه کجاست؟

 

که نه تنها شیرین بی نهایت زیبا ست

 

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست.

 

جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی

 

تب و تابی بودت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی

 

                                                         سینه بی عشق مباد.

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:36 توسط فرزانه| |

 

 

عمری به سر دویدم در جست و جوی یار

 

جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود

 

دادم در این هوس دل دیوانه را به باد

 

این جست و جو نبود...

 

 

هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس

 

گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم

 

بی آنکه خود بدانم اینگونه بی قرار

 

مشتاق کیستم!

 

 

رویی سکفت چون گل رویا و دیده گفت:

 

-"این است آن پری که ز من می نهفت رو

 

خوش یافتم که خوش تر از این چهره ای نتافت

 

در خواب آرزو..."

 

 

هر سو مرا کشید پی خویش در به در

 

این خوش پسند دیده ی زیبا پرست من

 

شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار

 

بگرفت دست من.

 

 

و آن آرزوی گمشده بی نام و بی نشان

 

در دورگاه دیده ی من جلوه می نمود

 

در وادی خیال مرا مست می دواند

 

وز خویش می ربود.

 

از دور می فریفت دل تشنه ی مرا

 

چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود

 

و آنگه که پیش رفتم با شور و التهاب

 

دیدم سراب بود!

 

 

بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز

 

می نالد از من این دل شیدا که: "یار کو؟

 

کو آن که جاودانه مرا میدهد فریب؟

 

بنما کجاست او...؟!"


نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:35 توسط فرزانه| |

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

 

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دستکم یکی در میانشان

بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

 

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند

چون این کارِ ساده‌ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند

و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

 

و امیدوارم اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

 

امیدوارم به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

ويكتور هوگو

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 9:50 توسط فرزانه| |

ساده است نوازش سگی ولگرد


شاهد آن بودن


که چگونه زیر غلتکی میرود و گفتن


که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی


چیدنش


و از یاد بردن


که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی


دوست داشتنش، بی احساس عشقی


او را به خود وانهادن و گفتن


که دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزش های خود را شناختن


با دیگران زیستن به حساب ایشان وگفتن


که من این چنینم

ساده است که چگونه میزیم


باری


زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هم

(از کتاب همچون کوچه ئی بی انتها : ترجمه احمد شاملو)

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 9:49 توسط فرزانه| |

 

آمد

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق وآرزو از چهره ي دل شسته بود

عكس شيدايي در آن آيينه ي سيما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمي نداشت

دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود

در دل بيدار خودجز بيم رسوايي نداشت

گرچه روزي همنشين جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

ديدم آن چشم درخشان را ولي در اين صدف

گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود

در لب لرزان من فرياد دل خاموش بود

آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود

آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود

جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ

آگه از درد دلم، زان عشق جان فرسا نبود

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 15:26 توسط فرزانه| |

 

 

در دو چشمش گناه می خنديد
بر رخش نور ماه می خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خنديد

 
شرمناك و پر از نيازی گنگ

با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلی برداشت

 
سايه ئی روی سايه ئی خم شد

در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزيد
بوسه ئی شعله زد ميان دو لب

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 14:41 توسط فرزانه| |

 

زندگی همچون سرسره‏ای است

میکنی دل از خاک

پله پله تا اوج

می‏روی تا پرواز

بعد از آن بالا

می‏خوری سر،آرام

ذره ذره تا خاک

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 14:33 توسط فرزانه| |

 

 

به او بگوييد دوستش دارم

با صدايي آهسته ،


آهسته تر از صداي بال پروانه ها


به او بگوييد دوستش دارم


با صدايي بلند ،


بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق


به او بگوييد دوستش دارم

با هيچ صدايي،


چون فرياد دوستت دارم

نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد


فرياد دوستت دارم را



ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند


پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم
دوستت دارم.

دوستت دارم

فرداي ديروزت را رها کن

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 22:43 توسط فرزانه| |

 

باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست

تو ساده دل کندی  ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی

باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دل گیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست

تو ساده دل کندی  ولی تقدیر بی تقصیر نیست

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 19:21 توسط فرزانه| |

 

به تو سوگند و به نذر گل سرخ

و به راز گل رز

و به پروانه که در عشق فنا می گردد

زندگی زیبا نیست                                          

                               آنچه زیباست  تویی   

 یادمان باشد از این غمکده یک روز با هم برویم

 که کسی عطر ترا حس نکند

 و ندزدند ترا از من و من هیچ شوم 

تو که آغاز من و لحظه ی پایان منی

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 1:31 توسط فرزانه| |

 تولد

تولد

 

باز هم تولدی دیگر

 

باز هم شمعی دیگر

 

بازهم گردی بر صورت و خطی بر پیشانی

 و موی سپیدی دیگر

بیست ساله شد

هنوز جوانم

 اما

باز هم یک سال بزرگتر

خدا را شکر می کنم که این دل خاک خورده  را دارم

که به آن دل خوش کنم

خدا را شکر می کنم که هنوز چشمی برای دیدن دارم

زبانی برای شکرت

قلبی که می تپد

عشقی دارم

پس زنده ام

خدا یا  ممنونم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:11 توسط فرزانه| |

 

هر کی کیک می خواد بیاد اینجا

البته بعد از دادن کادو

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:10 توسط فرزانه| |

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:42 توسط فرزانه| |

 

بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،
شوق یک خيز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:36 توسط فرزانه| |

ای آنکه رسم امانت داری می دانی !

بیا تا عادت به رسمی تازه کنیم.....

بیا تا از گلزار عافیت تنها ل نفس را بر چینیم

و هدیه به تلخ ترین لبخند کودکی

که در زندگانی رنج بارش عضوی کم دارد!

اهدای زندگی

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 18:53 توسط فرزانه| |

 

چشم هايم زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند
كاش مي دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد

كاش مي دانستي


دختری هست كه احساس تو را مي فهمد


دختری  از تب عشق تو دلش مي گيرد
دختری  از غمت امشب به خدا مي ميرد

كاش مي دانستي


تو فقط مال مني


تو فقط مال همين قلب پر  احساس مني

شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن من را كه پر از رويش يك ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش مي دانستي
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقيقت داري
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري

باز هم اين همه عشق
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
به خدا تو

 نباشي

بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:25 توسط فرزانه| |

 
 
کمال صرفا در علم خلاصه نمی شود؛

کمال دو بال دارد:

بالی به نام علم و بالی دیگر به نام ایمان

 
و تو نیک می دانی که با یک بال هرگز نمیتوان پرواز کرد...
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 17:15 توسط فرزانه| |

همیشه
غروب دریا برام
یه دلتنگی خاص داشته
درعین زیبایی وقتی خورشید
آخرین پرتوهای عاشقش رو روی تن
گرم دریا رها میکنه و آسمون که آبی بی
انتهاش رو چه بی ادعا پیشکش دریا کرده و دریا
که با همه اینها عاشقانه ساحل رو می پرسته و چه بی
غرور خودش رو در آغوش ساحل میندازه .همیشه وقتی به دریا
نگاه می کنم، مطمئن هستم که اونقدر مهربون هست که بشه کنارش
ایستاد و از زیبایی و شکیبایی و شعری که درش هست لذت برد.میدونی اگه دل
به دریا بدی آسمون دلت آبی میشه و اون وقت آبی آسمون پیش چشمات تبدیل به
بیکرانی میشه که بالهات رو به پرواز تشویق می کنه و این آغازی میشه تا اهل
آسمون بشی و زمین بشه خونه دوم تو.دل به دریا که بدی هوای دلت بوی
بارون میگیره اون وقت همیشه حس ناب باریدن در تو تازه است هر
وقت دلم از همه کس و همه جا می گیره وقتی دیگه حتی از
خودم هم خسته هستم میرم به خلوت دریا و ساحلش
کفشهام رو در میارم آن وقت که حرکت شن های
دریا رو زیر پام حس میکنم وقتی موجهای دریا
خودشون رو بی غرور زیر پاهام رها میکنن
نسیمی که منو درخودش می پیچه
و احساس سرما ئیکه همه
وجودم رو میگیره خیلی
میایستم یه گوشه
ساحل و چشمام
رو میبندم و
فقط گوش

همیشه

 

 

نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 1:4 توسط فرزانه| |

YYYYYYYYYYYY

 

اگر به نشانه ی عشق و دوستی

 

تو را هدیه ای نبخشم

 

عشق من

 

بی گمان مرا بی احساس می پنداری

 

پس بزرگوارانه از من بپذیر

 

آنچه را به پیشگاه تو تقدیم می کنم :

 

روحم را  ،          

           

     زندگی ام را  ،

 

                           و قلبم را

 

یکسان

 

و با عشقی سرشار و بی پایان

 

زیرا تنها زمانی به راستی خوشبختم

 

که در کنار تو باشم !!!!!!

 

و این هدیه تولد توست

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 16:9 توسط فرزانه| |

 

آدمك آخر دنياست بخند
آدمك مرگ همينجاست بخند


آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد


دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد


فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد


صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست  بخنــــد


راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد


آدمك نغمه آغاز نخوان  !!
به خدا آخر دنياست بخنــــد . . .

نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:48 توسط فرزانه| |

نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 14:47 توسط فرزانه| |

 مادر ..

آسمان را سپاس كه باران چون گيسو اني به كوه بخشيد،

كوهستان راسپاس كه رودها را به گسترهً دشتها بخشيد ،

رودها را سپاس كه درخت را سيراب كرد .

درخـت را سپاس كه پرنده بر شاخـسار خويـش ميهمهـان

. كرد پرنده را سپاس كه زندگي را چون خنياگري بيتاب

به تحريرتغزل در آورد تو را سپاس مادر ،كه آسمان و

رود و درخت و پرنده به مهر تو زندگي آموختند، و خدا

را سپاس كه تورا چون سيب سرخ هوا به زمين بخشيد

تورا سپاس كه باران شدي وبر كوير دلم باريدي رود شدي

ومرا درخت خواستي پرنده شدي وترانهً انسان زيستن را

زمزمه كردي من ميوهً دوست داشتني توام...؟

نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 14:40 توسط فرزانه| |